تبلیغات
معلّمی « حرفه ای مقدّس » - آشنایی با بانویی که منشاء حلم و سعادت ( حلیمه سعدیه )
انس با قرآن و اهل بیت « علیهم السّلام » و تلاش در جهت تربیت دینی و اخلاقی فرزندان میهن عزیزمان ایران اسلامی
 
ضمن عرض سلام و خیرمقدم خوشحال میشم که محتوای وبلاگم زیبنده به نظرات سازنده ی شما بازدیدکنندگان گرانقدر باشد :




تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :

 
 
نویسنده : سلیمان پناهی
تاریخ : یکشنبه 8 بهمن 1396
نظرات


نسب حلیمه به قبائل هوازن می‌رسد، چنانچه شوهرش حارث بن عبدالعزی (که پدر رضاعی رسول خدا صلی الله علیه و آله است) از همان قبیله است و نسبش به «هوازن» می‌رسد.

و فرزندان حلیمه نیز از شوهرش حارث بن عبدالله سه فرزند بود یک پسر به نام «عبدالله» که در هنگام شیرخوارگى همین عبدالله بود كه حلیمه به مكه آمد و رسول خدا صلی الله علیه و آله را بدو سپردند و او از شیر فرزندش عبدالله، آن حضرت را شیر داد. و دو دختر به نام‌های «انیسه» و «حذافة» که این حذافة نام دیگری هم داشت و آن «شیماء» بود و به همان نام دوم معروف شد، و همین «شیماء» بود که در جنگ حنین، یا پس از آن، هنگام محاصره طائف بدست مسلمانان اسیر شد و چون خود را معرفی کرد، او را به نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله آوردند و آن حضرت او را آزاد کرده و مورد اکرام خویش قرار داد به شرحی که در جای خود مذکور است.

و این حلیمه عموزاده رسول خدا (یعنی ابوسفیان بن حارث بن عبدالمطلب) را نیز شیر داده بود، و او نیز برادر رضاعی آن حضرت بود. و چنانچه از مقریزی در کتاب «امتاع الاسماع» نقل شده که حمزة بن عبدالمطلب نیز در همین قبیله «بنی سعد» شیرخورده و بزرگ شده، و زنی که حمزه را شیر داده بود روزی به نزد حلیمه رفت و رسول خدا را نزد وی دید و به آن حضرت شیر داد، و از این رو حمزه از دو سوی برادر رضاعی رسول خدا صلی الله علیه و آله بود، یکی از سوی «ثویبه» و دیگری از سوی زن شیرده قبیله سعدیه.

چرا نوزادان را به قبایل بادیه نشین می دادند :

بزرگان قریش و اشراف مكه معمولا بچه هاى نوزاد خود را براى شیردادن و بزرگ كردن به زنان قبایل بادیه نشین مى سپردند، و براى این عمل آن ها علل و جهاتى ذكر كرده اند و از آن جمله این بود كه:

1- هواى آزاد و محیط بى سر و صداى صحرا موجب محكم شدن استخوان و رشد و تربیت سالم جسم و جان بچه مى شد، و افرادى كه در آن هواى آزاد تربیت مى شدند روح شان نیز همانند هواى آزاد بیابان پرورش مى یافت.

2- زنانى كه بچه هاى خود را به صحرا برده و به زنان بادیه نشین مى سپردند فرصت بیشتر و بهترى براى خانه دارى و جلب رضایت شوهر پیدا مى كردند و این مسئله در زندگى داخلى و محیط خانه آنان بسیار مؤثر بود.

3- اعراب صحرا عموما زبان شان فصیح تر از شهرنشینان بود و این یا به خاطر آن بود كه زبان مردم شهر در اثر رفت و آمد كاروانیان مختلف و اختلاط و آمیزش با افراد گوناگون اصالت خود را از دست مى داد و لهجه صحرانشینان كه آمیزشى با كسى نداشتند به اصالت و فصاحت خود باقى بود، یا هواى آزاد بیابان در این جریان مؤثر بود و شاید جهات دیگرى نیز بوده كه در این فصاحت لهجه تأثیر داشته است.

اتفاقا قبیله بنى سعد در میان قبایل اطراف شهر مكه از قبایلى بوده كه به فصاحت لهجه مشهور و معروف بودند، و در حدیثى آمده كه وقتى شخصى بدان حضرت عرض كرد: من كسى را از شما فصیحتر ندیده ام؟ حضرت در جواب او فرمود: چرا من این گونه نباشم با این كه ریشه ام از قریش و در میان قبیله بنى سعد نشو و نما كرده ام!

و شاید به همین جهت بود كه بیشتر بزرگان مكه مقید بودند بچه هاى خود را به زنان بنى سعد بسپرند و به میان قبیله مزبور بفرستند. زنان و مردان بنى سعد نیز بیش از سایر قبایل براى گرفتن بچه هاى قریش و تربیت آن ها در میان خود به مكه مى آمدند و شاید در هر سال چند بار به طور دسته جمعى به همین منظور به مكه مى آمدند و داستان سپردن رسول خدا صلی الله علیه و آله نیز به حلیمه سعدیه در یكى از همین سفرهاى دسته جمعى كه قبیله بنى سعد به مكه آمدند صورت گرفت.


چگونه حلیمه دایه محمد صلی الله علیه و له و سلّم شد :

ابن هشام مورخ مشهور در سیره خود از زبان خود حلیمه چنین نقل مى كند كه گفت: سالى كه ما به قحطى و خشكسالى دچار شده بودیم به همراه شوهر و كودك شیرخوار خود با زنان بنى سعد به شهر مكه رفتیم تا هر كدام كودكى از قریش گرفته و براى شیردادن و بزرگ كردن به میان قبیله آوریم. مركب ما الاغ خاكسترى رنگى بود و شتر پیرى نیز همراه داشتیم كه به خدا قسم قطره اى شیر نداشت.

شبى را كه در راه مكه بودیم از بس كودك گرسنه ما گریه كرد خواب نرفتیم، نه در سینه من شیرى بود كه او را سیر كند و نه در پستان هاى شتر. تنها امید به آینده بود كه ما را به سوى مكه پیش مى برد، الاغ ما به قدرى لاغر و وامانده بود كه كندى راه رفتن آن حیوان، قافله بنى سعد را خسته كرد.

به هر ترتیبى بود خود را به شهر مكه رساندیم و به دنبال بچه هاى شیرخوار قریش رفتیم، زنان بنى سعد در كوچه هاى مكه به راه افتادند و مردان قریش نیز از آمدن ما با خبر گشتند و هر كس نوزادى داشت به نزد ما مى آمد و براى سپردن بچه خود با ما به گفتگو مى پرداخت، با هر یك از زنان بنى سعد درباره شیردادن و پرستارى رسول خدا صلی الله علیه و آله گفتگو مى كردند همین كه مى فهمید آن كودك یتیم است از نگهدارى و پذیرفتن او خوددارى مى كرد و مى گفت: كودكى كه پدرش مرده و تحت كفالت مادر و جد خود زندگى مى كند چه امید سود و بهره اى از او مى توان داشت؟ و آیا این مادر و جد درباره او چه مى خواهند بكنند؟

هر یك از زنان بنى سعد كودكى پیدا كرده و آماده بازگشت به صحرا شدند و تنها من بودم كه دسترسى به كسى پیدا نكردم و از پذیرفتن كودك آمنه هم روى همان جهت كه یتیم بود خوددارى مى كردم.

اما وقتى دیدم زنان بنى سعد مى خواهند حركت كنند به شوهرم گفتم: خوش ندارم كه در میان تمام این زنان تنها من بدون آن كه بچه اى را پذیرفته باشم ـ دست خالى ـ به میان قبیله بازگردم، و به خدا هم اكنون مى روم و همان بچه یتیم را گرفته با خود مى آورم. شوهرم نیز وقتى سخن مرا شنید این پیشنهاد را پذیرفته و موافقت كرد و به دنبال آن اظهار داشت: امید است خداوند در این فرزند بركتى براى ما قرار دهد.

حلیمه گوید: سپس به نزد عبدالمطلب رفته و آن حضرت را گرفتم و با خود آوردم، و تنها چیزى كه مرا به پذیرفتن وى واداشت همان بود كه جز او كودكى نیافتم و چون براى نخستین بار آن طفل را در دامان خود گذارده تا شیرش دهم مشاهده كردم كه هر دو پستانم از شیر پر شد، به حدى كه او خورده و سیر گردید و سپس فرزند خود ـ عبدالله ـ را نیز شیر دادم و او نیز سیر شد و هر دو به خواب رفتند.

شوهرم نیز برخاست به نزد شتر رفت و مشاهده كرد پستان هاى شتر نیز برخلاف انتظار از شیر پر شده است و مقدارى كه مورد احتیاج بود دوشید و هر دو خورده سیر شدیم و آن شب را با كمال راحتى و آسودگى به سر بردیم.

صبح كه شد شوهرم گفت: اى حلیمه به خدا سوگند كودك بابركتى نصیب تو گردیده! گفتم: آرى من نیز چنین خیال مى كنم.

زنان بنى سعد با همراهان خود به قصد بازگشت حركت كردند و ما نیز با آن ها به راه افتادیم، و با كمال تعجب مشاهده كردیم همان الاغى كه به زحمت راه مى رفت چنان تند به راه افتاد كه هیچ یك از الاغ هاى دیگر به تندى او راه نمى رفت تا جایى كه زنان بنى سعد گفتند: اى دختر أبى ذؤیب آهسته تر بران، مگر این همان الاغ وامانده اى نبود كه هنگام آمدن بر آن سوار بودى؟

گفتم: چرا همان است، زنان با تعجب گفتند: به خدا اتفاق تازه اى برایش افتاده!

و چون به سرزمین بنى سعد و خانه و دیار خود رسیدیم در آن سرزمینى كه من جایى را مانند آن جا بى آب و علف سراغ نداشتم از آن روز به بعد هنگامى كه گوسفندان ما از چراگاه بازمى گشتند شكمشان سیر و پستانشان پر از شیر بود و این موضوع اختصاص به گوسفندان ما داشت و سایر گوسفندان بدین گونه نبودند.

بارى روز به روز خیر و بركت در خانه ما رو به ازدیاد بود تا آن حضرت دو ساله شد و من او را از شیر گرفتم و رشد آن كودك با دیگران تفاوت داشت بدان سان كه در سن دو سالگى كودكى درشت اندام و نیرومند گشته بود.

و پس از این كه دو سال از عمرش گذشت او را به نزد مادرش آمنه بازگرداندیم اما به واسطه خیر و بركتى كه در مدت توقف او در زندگى خود دیده بودیم مایل بودم به هر ترتیبى شده دوباره او را از مادرش بازگرفته به میان قبیله خود ببریم، از این رو به آمنه گفتم: خوب است این فرزند را نزد ما بگذارى تا بزرگ شود زیرا من از وباى شهر مكه (و هواى ناسازگار این شهر) بر او بیمناكم، و در این باره اصرار ورزیده، تا سرانجام آمنه راضى شد و او را به ما بازگرداند.

قدردانى پیامبر از حلیمه و دخترش :

مورخین عموما نوشته اند كه رسول خدا تا سن پنج سالگى در میان قبیله بنى سعد زندگى كرد و سپس حلیمه آن حضرت را به نزد مادرش آمنه بازگرداند و به وى سپرد و رسول خدا صلی الله علیه و آله تا پایان عمر گاهى از آن زمان یاد مى كرد، و از حلیمه و فرزندانش قدردانى مى نمود.

و در بحارالانوار از كازرونى نقل كرده كه حلیمه پس از آن كه رسول خدا صلی الله علیه و آله با خدیجه ازدواج كرده بود به مكه آمد و از خشكسالى و تلف شدن اموال و مواشى به آن حضرت شكایت برد، رسول خدا با خدیجه در این باره گفتگو كرد و خدیجه چهل گوسفند و یك شتر به حلیمه داد و بدین ترتیب حلیمه با مالى بسیار به سوى قبیله خود بازگشت و سپس بار دیگر پس از ظهور اسلام و بعثت پیغمبر به مكه آمد و با شوهرش اسلام را اختیار كرده و مسلمان شدند.

و ابن عبدالبر و دیگران در كتاب استیعاب و غیره نقل كرده اند كه حلیمه در جنگ حنین ـ در جعرانة ـ به نزد رسول خدا آمد و آن حضرت به احترام وى از جا برخاست و رداى خود را براى او پهن كرد و او را روى رداى خویش نشانید.

در داستان محاصره طائف، شیماء خواهر رضاعى آن حضرت به دست سربازان اسلام اسیر گردید و چون خود را در اسارت ایشان دید بدان ها گفت: من خواهر رضاعى سید و بزرگ شما هستم، او را به نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله آوردند و سخنش را بدان حضرت گزارش دادند، پیغمبر اكرم از وى نشانه اى براى صدق گفتارش خواست و او نشانه اى داد و چون حضرت او را شناخت رداى خویش را پهن كرد و او را روى آن نشانید و اشك در دیدگانش گردش كرد. سپس بدو فرمود: اگر مى خواهى تو را نزد قبیله ات بازگردانم و اگر مایل هستى در كمال احترام و محبوبیت نزد ما بمان.

شیماء تمایل خود را به بازگشت نزد قبیله خویش اظهار كرد آن گاه مسلمان شد و رسول خدا صلی الله علیه و آله نیز چند گوسفند و چند شتر و سه بنده و كنیز بدو عطا فرمود و او را نزد قبیله اش بازگرداند.


می توانید دیدگاه خود را بنویسید
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.
 
 
وَإِن یَكَادُ الَّذِینَ كَفَرُوا لَیُزْلِقُونَكَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّكْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِكْرٌ لِّلْعَالَمِینَ
نزدیك است كه كافران هنگامی كه آیات قران را می شنوند تو را با چشمان خود هلاک کنند و می گویند او دیوانه است در حالی که قران جز مایه بیداری برای جهانیان نیست .


سلام و درود بر شما
از دیار سبلان سربلند و دشت وسیع پارس آباد مغانم ، پیشه ام اتصال می دهد مرا به قلب هایی که هرصبح سلامشان ، سلامت روح و جانم را ارمغان است .
عرض ادب و ارادت دارم حضور تمامی دوستان و همکاران ، دانش آموزان و کلیّه کاربرانی که با انتخاب این وبلاگ بر حقیر منّت نهادند .
وبلاگ حاضر گامی است هر چند کوچک در اشاعه فرهنگ صحیح استفاده از فضای مجازی و نیز تبادل سریع اطلاعات ، در این وبلاگ سعی دارم آن چه از شما بزرگواران یاد می گیرم به نمایش بگذارم موفقیت من حاصل فضل الهی و راهنمایی شما خواهد بود . با افتخارات از نظرات سازنده شما استقبال می نمایم .


سلیمان پناهی